Tuesday, September 10, 2013

چهار فصل من ....

يک نفر امد قرارم را گرفت
برگ و بار و شاخسارم را گرفت
چهار فصل من بهار بود ، حيف
باد پائيزي بهارم را گرفت
اعتباري داشتم در پيش عشق
با نگاهي ، اعتبارم را گرفت
عشق يا چيزي شبيه عشق بود
آمد و دار و ندارم را گرفت

Saturday, August 31, 2013

عشق چیست؟؟؟؟

آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد
یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد
عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد
عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد
دلت ایثار کن آن‌سان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی، گویی طرارش برد
شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد
مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان ک «آرش» برد


خوب که به این اثر حسین منزوی نگاه میکنم 
معنای واقعی عشق و دوست داشتن رو بیان کرده


شاید الان دارم میفهمم که ....

Sunday, August 25, 2013

هر سو

این روزها به طرز غیر قابلی وصفی در کنارم حسش میکنم
به هر طرف نگاه میکنم می بینمش
دست به هرکاری میزنم صدایش را میشنوم
حتی در خواب 
این چند شب گذشته شبی نبوده که ندیده باشمش
شب ها دیگر زود بخواب نمیروم
مدام خیره به گوشی هستم که شاید پیامی از او برایم آید
دیگر مرا نمیخواهد؟؟؟
نه ، من پادشاه او در ناخودآگاهش هستم

امروز به مطلبی برخوردم
وقتی خوب معنایش دقت کردم
من بودم

****
اگر زنی را نیافته‌ای که با رفتنش
نابود شوی
تمام زندگی‌ات را باخته‌ای
این را
منی می‌گویم
که روزهایم را زنی برده است جایی دور
پیچیده دور گیسوانش
آویخته بر گردن
سنجاق کرده روی سینه
یا ریخته پای گلدان‌هاش
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا
 
****
 
چرا به دیدارم نمی آید؟؟؟

Friday, August 23, 2013

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

به طرز غیر قابل وصفی از دیشب درگیر اشعار فریدون مشیری هستم
واقعا سخته که ببینیش و بخواد که کنارش نباشی
این روزا واقعا کلافه ام


بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

Wednesday, August 14, 2013

بگذار سر به سینه من



بگذار سر به سینه‌‌ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده‌ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته‌جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با مَنَت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پَرَم به هوای تو
یک شب ستاره‌های تو را دانه‌چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه‌ی شراب
بیمار خنده‌های تو‌ام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم‌تر بتاب

Thursday, August 1, 2013

سال های سال



سالهای سال با دلم جنگیده بودم چون از غم می ترسیدم و از رنج و تنهایی...همیشه می دانستم که عشق حقیقی ورای این چیزهاست و مُردن بهتر از دوست نداشتن است . اما فکر میکردم که فقط دیگران شجاعت این کار را دارند و حالا در آن لحظه کشف می کردم که من هم قادرم دوست بدارم حتی اگر عشق به معنای جدایی، تنهایی و غم باشد باز هم بهایش خیلی از همۀ اینها بیشتر است...

Sunday, July 21, 2013

من مانده ام دل تنگی

دیروز را باهم بودیم
بی هیچ مزاحمتی و افکار پریشان و نگرانی
دوست داشتم فقط نگاهش کنم
اما تا میفهمید  رو برمیگرداند
از ته دل میخندید
دستش که در دستانم بود انگار دنیا مال من بود
کاش زمان به این سرعت سپری نمیشد
 دلم بی تاب بود
بی تاب در آغوش گرفتنش
عطر موهای خرمنش دیوانه ام میکرد
رفت با خنده ای بر لب

حال من مانده ام دل تنگی

عشق نجات دادن غریقی است که دیگر هیچکس به نجات ش امیدی ندارد...عشق، رجعت به آغاز ِ آغاز است، به شروع، به همان لبخند، همان نگاه، همان طعم، اما نه خاطره‌ی آنها، خود ِ آنها.

در گیر این نوشته ام شدید