Sunday, July 21, 2013

من مانده ام دل تنگی

دیروز را باهم بودیم
بی هیچ مزاحمتی و افکار پریشان و نگرانی
دوست داشتم فقط نگاهش کنم
اما تا میفهمید  رو برمیگرداند
از ته دل میخندید
دستش که در دستانم بود انگار دنیا مال من بود
کاش زمان به این سرعت سپری نمیشد
 دلم بی تاب بود
بی تاب در آغوش گرفتنش
عطر موهای خرمنش دیوانه ام میکرد
رفت با خنده ای بر لب

حال من مانده ام دل تنگی

عشق نجات دادن غریقی است که دیگر هیچکس به نجات ش امیدی ندارد...عشق، رجعت به آغاز ِ آغاز است، به شروع، به همان لبخند، همان نگاه، همان طعم، اما نه خاطره‌ی آنها، خود ِ آنها.

در گیر این نوشته ام شدید
 

No comments:

Post a Comment