Sunday, July 21, 2013

من مانده ام دل تنگی

دیروز را باهم بودیم
بی هیچ مزاحمتی و افکار پریشان و نگرانی
دوست داشتم فقط نگاهش کنم
اما تا میفهمید  رو برمیگرداند
از ته دل میخندید
دستش که در دستانم بود انگار دنیا مال من بود
کاش زمان به این سرعت سپری نمیشد
 دلم بی تاب بود
بی تاب در آغوش گرفتنش
عطر موهای خرمنش دیوانه ام میکرد
رفت با خنده ای بر لب

حال من مانده ام دل تنگی

عشق نجات دادن غریقی است که دیگر هیچکس به نجات ش امیدی ندارد...عشق، رجعت به آغاز ِ آغاز است، به شروع، به همان لبخند، همان نگاه، همان طعم، اما نه خاطره‌ی آنها، خود ِ آنها.

در گیر این نوشته ام شدید
 

Thursday, July 18, 2013

خاطرات کودکی

این روزها پرم از خاطرات دوران کودکی
حضور در خانه خاله و شیطنت های کودکی و صدای داد و فغان خاله
چقدر زود گذشت
دیشب دوباره عکس های خانه خاله را مرور میکردم
اما با آخرین عکس 
دیگر خانه خاله صفای سابق را ندارد
چون دیگر خاله نیست
وای که چقدر دلم تنگ است
حتی برای داد و فریادهایش


کاش میشد زمان را نگه داشت



پینوشت: شاید خیلی نتوانند درک کنند چرا در روزهای آخر به دیدن خاله نرفتم اما داشتن تصویری از خاله قبل از بیماری در ذهن من بیشتر برایم مهم بود. شاید روزی دلم حتی برای تصویر روزهای بیماری اش هم تنگ شود اما خاله برای من همیشه سرحال و خوب بود و ماند

Sunday, July 14, 2013

تصمیم دل

دل تصمیم می گیرد و تنها چیزی که واقعا اهمیت دارد، همان تصمیمی است که دل می گیرد...
وقتی کسی واقعا یکی را دوست دارد، حتی نمیتواند فکر ِ دوست داشتن دیگری را بکند.

Friday, July 12, 2013

رنگ

بیش از تمام رنگ هایت رنگ کاشی را
بیش از تمام لحظه ها وقتی تو باشی را
روزی زنی درعهد شاه عباس عاشق کرد، سرپنجه های روح یک معمارباشی را
آنوقت شعر و رنگ و موسیقی به هم آمیخت پوشاند اسلیمی تن عریان کاشی را
حالا دوباره اصفهان آبستن است ای عشق! تندیس زیبایی که از من می‌تراشی را
روح مرا سوهان بکش، چکش بزن، بشکن
بیرون بریز از من هواها را حواشی را
حل کن مرا ای عشق! ای تیزاب افسونگر! ذرات روحم تشنه هستند این تلاشی را
از نغمه ها آوازهای زنده رودت را
بیش از تمام رنگ هایت رنگ کاشی را


Wednesday, July 10, 2013

در آن نوبت

در آن نوبت که بندد دست نيلوفر 
به پای سرو کوهی دام.

گرم ياد آوری يا نه ، 
من از يادت نمی کاهم؛

تو را من چشم در راهم
شباهنگام 

عجیب این اشعار فکر و زبانم را درگیر کرده 

Tuesday, July 9, 2013

بی هیچ دلیلی

امشب بدون هیچ دلیلی خواستمش
با تمام وجود آرزو میکردم که ایکاش در کنارم بود
وقتی که حس وجودیم رو بیان کردم گفت
من رو نخواه
تمام دنیا بر سرم آوار شد
ایکاش چنین حرفی نمیزدم

من عاشقانه دوستش دارم
او عاقلانه طردم میکند
غرور او
حتی از حماقت من هم احمقانه ترست
 

  

Monday, July 8, 2013

خواستن

امروز مملو از حس خواستنم

میخواهم که باشم
در تمام لحظات
در تمام رویاها
میخواهم که داشته باشم
میخواهم که کنارش باشم
میخواهم که بخواهتم

از روزی که دیدمش رنگ و روی دنیا عوض شده
زندگی هدف دار شده
بی هیچ دلیلی در تمامی تفکراتم وجود دارد و تصمیم گیری هایم با اوست

میخواهم که بداند
میخواهم که باور کند


پی نوشت: خیلی وقت پیش میخواستم که یک بلاگ داشته باشم اما به دلایلی نشد ولی امروز این اتفاق افتاد و مسبب این امر همین حس خواستن بود